تبليغاتX
افاضات

آقا جون وقتی یارو از خواب پامیشه بهش میگن :


صحت خواب نه ساعت خواب!!!


وقتی یارو از حموم میاد بهش میگن :


صحت آب گرم نه ساعت آب گزم !!!


حالا باز بگو ساعت خواب! باشه؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 2:18  توسط مجتبی  | 



آدمی اگه قرار باشه معروف باشه و شاخص ـ ابرو باد و مه و خورشید و فلک دست به دست میدن و میبرنش جایگاهی که لایقش بوده و هست...

همینطورن چیزهای دیگه...

یه شاعر با شعرای خوب و شاهکارش با چنان سرعتی میره تو جایگاه بهترین ها قرار میگیره که یه شاعر نما اگر سی سال آزگار این در و اون در بزنه و شعراش و دست بگیره تا هارواردم بره و ارائه شون کنه- عمرا بتونه به پله های اول اون جایگاه برسه...

یه محصول خوب و با کیفیت چه مادی باشه و چه معنوی ـ جایگاهش رو فقط و فقط با ویژگی های مثبت و منفیش کسب میکنه.همین و بس...

دیگه جر دادن نداره که...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط مجتبی  | 


مردم میخوان :

.بخورن

2.بپوشن

3.بک ...

نمیخوان کتاب بخونن که

آدم باید :

1.غذا بفروشه

2.لباس بفروشه

3.  ....

نباید کتاب چاپ کنه که

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط مجتبی  | 

با استناد به قانون جرایم یارانه ای

ونظر به استقبال گسترده و غیر قابل تحمل اقشار مختلف جامعه

از این وب سایت _دسترسی به تار نمای فراخوانده شده امکان پذیر نمی باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:8  توسط مجتبی 

غالب مردم به جای عبارت "نظر هر شخص قابل احترامه" میگن : هر کی نظر خودش رو داره!!!!

یک نفر هم نمیشینه فکر کنه  خب آره که هر کی نظر خودش رو داره.این چیز قابل توجهی نیست که لازم به تذکر باشه.چیزی که میخواد بگه اینه که نظر هر شخصی قابل احترامه...

وقتی هم که این نکات ریز رو متذکر میشی عموما میشی خود بزرگ بین.

میشی این :

" جالا انگار خودش چه گوهیه که از همه عیب و ایراد میگیره"

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:14  توسط مجتبی  | 

جاروی برقی میخریم که دیگه دردسر جارو کردن با جاروهای دستی رو نداشته باشم.اف اف می خریم که دیگه برای باز کردن درب خونه تا دم درب ندوئیم.ماشین لباسشوئی می خریم که زحمت شستن لباس با دست رو متحمل نشیم....

یه کم جلوتر که میایم درب پارکینگ و مغازه هامون رو ریموتی میکنیم که از ماشین حتی برای باز کردن درب هم پیاده نشیم.خونه هامون رو مجهز به آسانسور میکنیم که حتی یه طبقه هم با پای مبارک بالا نریم.همون ماشین لباسشوئی هامون رو میندازیم دور و یه دونه تمام اتوماتیکشو می خریم که زحمت آب کشیدن و حتی خشک کردن لباس  رو هم به عهده بگیره....

صبح تا شب در کار و تلاشیم تا برای خرید همین وسائل آرامش و راحتی کسب درآمد کنیم.میلیون ها تومن پول برای همین تکنولوژی ها هزینه میکنیم.اون هم پولی که عموما براش زحمت کشیدیم...

و بعد - در اثر همین راحتی :

چاق میشیم...

و باز میلیون ها تومن خرج دستگاه های لاغری اندام میکنیم.توی باشگاههای آنچنانی ثبت نام میکنیم و حاضریم هر چقدر پول لازمه برای زیبایی اندام خرج کنیم.صد مدل قرص و کپسول و پودر گیاهی و شیمیایی می خوریم...

اینه عقل  آدمیزاد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:18  توسط مجتبی  | 


صاحب سوپر مارکت سر کوچه با من قهر کرده.لابد به جرم این که چرا از قروشگاه های جدیدی که افتتاح شده خرید میکنم.می گه : به هر آت و آشغالی که من تو مغازم دارم قناعت کن و جای دیگه ای نرو.می گه : عیبی نداره اگه بیشتر وقتا سیگاری که تو میکشی رو ندارم و به زور بهت یه پاکت بهمن سوئیسی میدم و کلی تعریف بیجا ازین سیگار.میگه هر کوفتی که هست باید همینجا تموم شه.نباید به جای دیگه ای فکر کنی !


اون بنده ی خداهم واسه خودش دنیایی داره.دنیایی که توش سعادت پربودن دخل مغازه شه.مشتریاش ادمای خوب دنیائن.دشمناش اونایی ئن که معتقدن گرونفروشه.دشمنای سرسختش اما اونایی ئن که اومدن فروشگاه های شیک و درست حسابی باز کردن و روزی این رو کم کردن.پفیوزای دنیاش اونایی ئن که مثه من بهش وفادار نبودن و گاهی مجبورن مثلا کف دستشوئی بخرن نه صابونای رضاخانی!...

هر کسی دنیایی داره وخودش رو میذاره جای خدای اون دنیا و قضاوت می کنه.دلخور میشه.خوشحال میشه.عذاب میکنه.تشویق میکنه.مقربین درگاه داره.مغضوبین درگاه داره....

به خیالش که باقی آدمها هم اون رو به خدایی قبول دارن!چه فرقی برای کسی داره که من دوسش داشته باشم با ازش دلخور باشم!

چه فرقی داره که من به کسی که مشتریمه اخم کنم یا جلوش خم و راست بشم.باید بدونیم که دیگران اون قدر اهمیت واسه ما قائل نیستن که ما واسه خودمون.درسته ما میگیم : اومد و من محل سگ بهش نذاشتم و راشو کشید و رفت.ولی اون همون لحظه نیش خندی به کار ما زد و رفت و رفت و رفت.نه بدبخت شد ازین حرکت ما نه خوشبخت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:49  توسط مجتبی  | 

 

گاهی بساط عیش خودش جور می شود

گاهی  به  صد معامله  ناجور  می شود

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:1  توسط مجتبی  | 


خدا کند همه ی عقده های بشر همان دم گشوده گردد که باید.در غیر این صورت هر که شوی و هر چه گردی-باز درگیر همان عقده هایی که در گام های اول...

مصاحبه ای از شبکه پرهوادار من و تو پخش میشد.با شخص شخیص شهیار قنبری.با آن سالیان دراز تجربه اش در امر شعر و شاعری و موسیقی و خوانندگی.با خیل عظیمی از هواداران هنرش-چه در شاعری چه در آواز.با آن احترامی که در طول سالیان متمادی حضور در زمره ی پیش کسوتان هنرمند کسب نموده- که کار را بر چو منی بی نام و نشان ومدعی سخت تر از همیشه می کند...

روشنفکری یک کسوت نیست.یک جریان است.که هر کس همسو با آن جریان گام بردارد روشنفکر خوانده می شود.برخی با تلاشی مذبوحانه  به ژست هایی فاحش و آشکار جهت قرار گرفتن در این کسوت روی می آورند غافل از اینکه اینگونه رفتارها اولا در نگاه دیگران رفتارهایی شناخته شده و تکراری بشمار میرود و ثانیا به فرض تاثیرگذاری بر مخاطب به واسطه اینگونه ژست ها-دلیلی بر روشنفکر بودن شخص نمی باشد.که می گوید که چنانچه ما تظاهر به وابستگی به طیف فکری یا اندیشه ای خاص نماییم- توفیقی در معرفی خود به عنوان نماینده یا عضوی از آن طیف داشته ایم؟

در مصاحبه مذکور شهیار قنبری چنان کودکانه وناشیانه به اینگونه رفتار و گفتار اقدام می کرد که انصافا انتقاد چون منی بی هنر بر آن استاد هنر را روا می داشت.شهیار قنبری البته نمادی ست از بی شمار افرادی که اینگونه بر خریت مخاطب خود حساب می کنند.

تلفظ کلمات با حالتی لکنت وار و با تاکید بر حرف اول کلمه از جمله این اداهاست.تکان دادن دست با حالتی خاص که بیانش از قدرت نوشتار خارج است نیز دیگر ادای اینگونه افراد است.تکرار چندباره کلمه ای از جمله با تظاهر به اتفاقی بودن این تکرار.سکوتی چند ثانیه ای در بخشی از کلام که احیانا دارای معنی خاص یا احساسی دیگر گون است...

چنانچه این امر خدمتی به اربابان زور به شمار نمیرفت-درباره ی این گونه رفتار مثنوی هفتادمن کاغذ می توان سرود....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط مجتبی  | 



این هم از این...

رفراندومی پرشور با حضوری گسترده...

طیب طیب الله / احسنت بارک الله

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 15:9  توسط مجتبی  |